امروز هم اگر موافق باشین می خواهم شمارا ببرم به گذشته ای نه چندان دور ... یعنی به همون به دنیای خاطرات دخترک قصه خودم. پس لطفا کمربندها را ببندید:سه....دو....یک....صفر... :
...... جونم براتون بگه که این دخترک قصه ما ذهن بسیار پویایی داشت .بطوری که وقت و بی وقت و شب و روز خودش را باذهنیات و رویا پردازی هایش سرگرم می کرد .گاه چنان درذهنیات خودغرق می شد که حتی خودش هم ساخته و پرداخته های ذهنی خودش را هم جدی می گرفت!!!
راستش می دونین؟ او عاشق رویا پردازی بود و از اینکه دائم در عالم خیال سیر کند هرگز خسته نمی شد.
اگرچه روستایی که دخترک در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده بود کوچک بود اما بالاخره مثل همه جای دیگر ت کو چه پس کوچه های دور و نزدیکی هم داشت! ولی حالا یا به دلیل ترس و یا هرچیز دیگر او جز طی مسیر مدرسه وخانه و در نهایت رفتن به خانه خاله و دایی هرگز در مسیر ها و مکان های غریب و ناشناخته پا نمی گذاشت.....
........روزی از روزهای تابستان دخترک داستان ما به دلیل داشتن روحیه کنجکاوی که داشت، بر ترسش غلبه کردو بی مها با وارد کوچه ای شد که قبلا بارها آن را دیده بود ولی جرات قدم گذاشتن به داخل آن را نداشت.اما آن روز روحیه کنجکاو وماجراجویانه اش اورا وادار کردتا برای برای اولین بار گرچه با دلهره ای نسبی قدم به درون آن کوچه گذاشته وتا انتهای آن برود تا با چشم خود ببیند که این کوچه چه فرقی با محل زندگی خودش دارد که اینگونه جذب آن شده است!
پس رفت و رفت و رفت تا رسید به انتهای کوچه. در آنجا بیشه بسیار جذاب و زیبا و سحرانگیزی را دید که تاآن زمان هرگز نظیرش را در آن حوالی ندیده بود.آن مکان چنان دل اورا برد و چنان مجذوب و مسحور جاذبه های فراوان آنجا شد که با خودش قرار گذاشت از آن به بعد هرروز یکی دوساعتی را برای تفریح و گذران اوقات فراغت به آنجا برود .
در میان بیشه رودخانه ای وجود داشت که گرچه چندان عمیق نبود ، اما در عوض آبی بسیار زلال و شفاف داشت . آب رود خانه چنان صاف و زلال بود که دخترک می توانست تمام ریگها و سنگریزه های موجود در بستر آن را به وضوح ببیند و از آن لذت ببرد .آب با صدای آرامش بخش و روح نواز خود ،سکوت بیشه را می شکست و آرام آرام راهش را به مقصدی نامعلوم ادامه می داد.
دوسوی رودخانه را انبوهی از درختان مختلف جنگلی سر به آسمان کشیده و وهم انگیزی پوشانده بود.چنان که دخترک خیال می کرد سربازان بیشماری در دوسمت رود ایستاده اند تا پادشاهی بزرگ ازآنها سان ببیند.
در میان آن درختان انبوه و سر به فلک کشیده ،تکدرخت بید مجنونی قرار داشت که نازنازان به جلوه گری و خود نمایی مشغول بود.دخترک با دیدن آن بید مجنون، دختر بلند قد و زیبایی رادر ذهن تداعی می کرد که گویا کمرش را کاملا خم کرده ، سرش را پایین آورده تا گیسوان بلند و کمند اورا د را آب صاف و شفاف رود بشوید و تمیز کند .
جریان سیال آب گیسوان بلند بید را به آرامی به چپ و راست رود هدایت می کرد و دخترک را چند دقیقه ای مات و مبهوت بر جای خود میخکوب می کرد.
در برکه ای در آن سوی رود ، اردک های بسیار زیبا و رنگارنگی که در حال آبتنی و شنا بودند، مدام پرهای چرب و روغنی شان را با نوک های زرد رنگ خود پوش می دادند و دخترک احساس می کرد آنها بااین حرکات موزون و زیبای خود دارند به یکدیگر و حتی به زمین و زمان فخر فروشی می کنند!
دخترک پاچه های شلوارش را بالا زد و در وسط رود روی تخته سنگی نشست . پاهایش را در آب گذاشت و سپس دستهای تپل و خوش فرم خود راتا آرنج در آب زلال رود فرو برد. چیزی نگذشت که تمام وجودش از خنکا و زلالی آب لبریز شد. حس عجیبی به او دست داد که اصلا قابل توصیف نبود!
دقیقا هربار که دخترک به کنار این رود سحر انگیز می آمد.مدت زیادی نمی گذشت که جریان ملایم آب ، سیب سرخ بزرگ و خوشرنگی را از بالا دست باخودش می آورد و او نیز با نگاهی کنجکاو ، مسیر حرکت سیب را تا رسیدن به خودش دنبال می کرد.برای دخترک فرستنده سیب ها و مبدا و علتشان اصلا مهم نبود.او تنها مجذوب حرکت و قل خوردن سیب در آب بود و اینکه بالاخره دست ببرده و آن سیب سرخ هوس انگیز و خوشمزه را از آب بگیرد. او هربار با شوق و ذوق زیاد روی همان تخت سنگ می نشست و منتظر آمدن سیب می شد وسپس آن را از آب سرد و تمیز و زلال رود می گرفت و بلافاصله با شوق و ذوقی وصف ناپذیر به دهان می برد برد و گاز محکمی به آن می زد. و آن سیب بقدری ترد و شیرین بود که با اولین گازی که دخترک به آن می زد ، ناگهان آب فراوان و شیرینی از لب و لوچه اش سرازیر می شد و شادی و شعف او را دوچندان می کرد.......
........
...... تابستان گذشت و مدرسه ها باز شدند .دخترک دیگر نمی توانست مانند گذشته به محل موعود خود برود.اما مدام در خانه و مدرسه تمام فکر و ذکرش معطوف آن بیشه و جاذبه های فراوانش بود ،
یک روز در زنگ تفریح صبرش به سر آمد و کل ماجرای رفتن به آن بیشه سحر انگیز را با آب و تابی فراوان برای همکلاسی و صمیمی ترین دوستش تعریف کرد. دوستش نیز که بشدت با آن همه تعریف طاقت از کف داده بود، از او خواست تا به هوای دیدن یکی از همکلاسی ها که آن روز به دلیل بیماری به مدرسه نرفته بود ،سری به آن بهشت موعود بزنند.
دخترک در طول راه چنان از زیبایی های شگفت انگیز بیشه با دوستش حرف می زد که او بی صبرانه مشتاق دیدن آن بهشت موعود شده بود!لذا دخترک را وا می داشت تا قدمها را تند تر کندتا زودتر به آن مکان برسند
تا این که بالاخره هردوی آنها نفس زنان به انتهای کوچه رسیدند. حالا می بایست برای رفتن به آن بهشت موعود به سمت راست تغییر مسیر بدهند. قبل از پیچ ،دخترک دل توی دلش نبود و می خواست هر چه زودتر تمام مناظر زیبایی را که همه روزه در طول تابستان از نزدیک شاهدش بود به دوست صمیمی خودنشان داده تا اورا نیز در شادی بی حد و حصر خود شریک کند.
اما هنگامی که به محل موعود رسیدند،با کمال تعجب، تنها جز تلی از خاک و گیاهان بیابانی تیغ دار را در آنجا مشاهده کردند!!! دوست دخترک ناباورانه ابتدا نگاهی به تل خاک و سپس نگاهی پرسشگرو عاقل اندر سفیه به دخترک انداخت و اورا سخت شرمنده و خجالت زده کرد!
دخترک با خود انیدیشد که آخر چطوز چنین چیزی ممکن است؟! من خودش هرروز به آن بهشت موعود می رفتم. روی آن تخت سنگ میان آب می نشستم و بادستهای خودم آن سیب سرخ خوشمزه را از آب می گرفتم و با ولع و لذت گاز می زدم!
پس الان کجا رفتند آن همه جاذبه های دیدنی و توصیف ناپذیر؟! چه شد آن رودخانه زیبا با ان آب صاف و زلال؟ اردک های زیبای برکه آن سوی رود خانه به کجا گریختند؟! چه شدند آن همه درختها ی صف کشیده در دوسوی رود؟ کجارفت آن دخترک بید مجنونی که موهای کمند و زیبایش در آب غوطه ور بود؟!
آخر مگر می شود تمام این مناظر زیبا دیدنی و تعجب برانگیز یک شبه دود شده و به هوا رفته باشند؟!
حالا به دوست صمیمی اش چه بگوید؟!حتما او الان خیال می کند دخترک یا دیوانه است و یا این که خواسته او را دست بیندازد!! اما خیلی خوب می دانست که هرگز قصد دست انداختن کسی را نداشته! او تمامی آن مناظررا با چشم های خودش دیده و باتمام وجود حس کرده بود!واقعا عجیب بود! !
وااااای خدای من؟! من سیب می خواهم! از همان سیب های سرخ و ترد و آبدار و شیرین آن دوران!!!
آه .... افسوس که آن روز در آن مکان غیر از چند خانه متروک و قدیمی و تلی از خاک و گیاهان خاردار ،دیگر هیچ اثرو خبری ی از آن همه مناظر دیدنی و جذاب به چشم نمی خورد!تنها یک کوچه روستایی و کاملا معمولی دیده می شد و بس!
یعنی آنچه او بارها و بارها در آنجا دیده و از آنها لذت برده بود همگی جز خواب و سرابی بیش نبوده اند؟!
با خود انیدیشد که ای کاش لااقل تصوراتم را برای این دوست عزیز و صمیمی ام تعریف نکرده بودم و الان اینگونه شرمنده او نمی شدم؟!!.....
-----
.......آری اکنون پس از گذشت چندین سال ، هرگاه به روستایمان می روم به تنهایی قدم بدان کوچه موعود می گذارم که شاید دیگر بار بتوانم لااقل بخشی از آن بهشت برین را با چشم هایم مشاهده کنم وآن سیب سرخ و خوشمزه را از آب رود بگیرم و گازی دلپذیر به آن بزنم .به طوری که آبش از لب و لوچه ام فرو بریزد!
اما افسوووووس و هزاران افووووس که هرباره تنها تلی از خاک را می بینم که رویشان را گیاهان خارادار بیابانی پوشانده است و غیر از آن هیچ چشم انداز دیگری به چشم نمی خورد!!!
اما من کسی نیستم که از پا بنشینم. هرگز!
من هنوز باوجودی که سالها از کودکی ام می گذرد ،همچنان به کنار آن رود می روم. انبوه درختان صف کشیده در دوسوی رود و دختر بید مجنون خود را می بینم که گیسوان کمندش همچان با زیبایی مسحور کننده در آب رود غوطه ور ند. من همچنان آن اردکهای زیبا را می بینم که با نوک های زرد خود در برکه مشغول پوش دادن پرهای چرب خود هستند و دارند به زمین و زمان فخر می فروشند!
آری.... من حتی آن سیب سرخ و ترد و شیرین را که معلوم نیست چه کسی برایم می فرستد با همین دستهایم از آب سرد رود خانه می گیرم با لذتی وافر به آن گاز می زنم بطوری که آبش از لب و لوچه ام فرومی ریزد.راستی آن رود به کجا ختم می شد؟ به دریا؟ به کدامین دریا آیا!!!
...... و لی من.... دوست دارم مانند گذشته... هچنان کودکی کنم!!!! ....
به قول زنده یاد معینی کرمانشاهی :
یادم آمد......شوق روزگار کودکی.....مستی بهار کودکی!
یادم آمد.......آن همه صفای دل که بود....خفته در کنار کودکی!
رنگ گل..... جمال دیگر .....در چمن داشت
آسمان ......جلال دیگر.... پیش من داشت
شور و حال کودکی .....برنگردد دریغا!
قیل و قال کودکی ......برنگردد دریغا!
به چشم من .....همه رنگی ....فریبا بود
دل دور از ......حسد من...... شکیبا بود
نه مرا... سوز سینه بود.......نه دلم ...جای کینه بود!
شور و حال کودکی...... برنگردد دریغا!
قیل و قال کودکی ......برنگردد دریغا!
روز و شب دعای من......بوده با خدای من
کز کَرَم کند..... حاجتم روا...
آنچه مانده از...... عمر من به جا!
گیرد و... پس دهد به من دمی....
مستی کودکانه مرا.....
شور و حال کودکی .....برنگردد دریغا!
قیل و قال کودکی...... برنگردد دریغا!
برچسب: سیب سرخ حوا,سیب سرخ حوا فیسبوک,سیب سرخ حوا سوزان روشن,سيب سرخ حوا بتي,سیب سرخ حوا بتی,شعر سیب سرخ حوا,دانلود سیب سرخ حوا سوزان روشن,داستان سیب سرخ حوا,آهنگ سیب سرخ حوا سوزان روشن,
نویسنده: مهدی کریمی