ای چلچراغ روشنی شام تار من
مرهم برای گریه شب زار زار من
با گریه ها و ناله چه بیگانه گشته ام!
صحرای بغض من چه کویری است یار من!
همچون خزان زردم و پاییز برگ ریز!
با یک کرشمه آمدی و شدی نو بهار من!
هر روز و هر شبم ز تو معنا گرفته بود
ای شمس وضحا،ولیل و نهار من!
چون بت های بتکده ها می ستودمت
من بت پرستم و چه درست است کار من!
هر وقت این دلم هوس نور ماه داشت
در حرکتی ستاره دنباله دار من!
آن قرص آفتاب غمین غروب دور
شاید شود طلوع و نباشی کنار من!!
کاش این سیاه زلف، پریشان دست باد
باشد طناب گردنم و جای دار من!
یا نه!بهوش باشم و هردم کنار تو
چنگی زنم به موی تو چون تار تار من!
برچسب:
نویسنده: مهدی کریمی