مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانده ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد- ولیکن -حدی بود جفا را!
من بی تو زندگانی خود را نمی پسندم
کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را!
چون تشنه جان سپردم ،آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را؟!
حال نیازمندی،در وصف می نیاید
آن گه که بازگردی، گوییم ماجرا را!
بازآ و جان شیرین ،از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد، درویش بی نوا را؟!
یارب تو آشنا را ،مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را!
نه ملک پادشا را ،در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر، نه زهد پارسا را!
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را!!پس هر چه پیشت آید، گردن بنه قضا را!!

برچسب:
نویسنده: مهدی کریمی