در امید عبثی دل بستن/تو بگو تا به کی آخر؟ تا چند؟!
از تنم جامه برون آر و بنوش/شهد سوزنده لب هایم را
تا به کی در عطشی دردآلود؟/به سر آرم همه شب هایم را
خوب دانم که مرا برده ز یاد/من هم از دل بکنم بنیادش
باده ای... ای که ز من بی خبری/باده ای. ..تا ببرم از یادش!
شاید از روزنه چشمی شوخ/برق عشقی به دلش تافته است!
من اگر تازه و زیبا بودم/او زمن تازه تری یافته است!
شاید از کام زنی نوشیده است؟/گرمی و عطر نفس های مرا
دل به او داده و برده است ز یاد/عشق عصیانی و زیبای مرا!
گر تو دانی و جز اینست، بگو؟/پس چه شد نامه، چه شد پیغامش؟!
خوب دانم که مرا برده ز یاد!/زآنکه شیرین شده از من کامش!
منشین غافل و سنگین و خموش/زنی امشب ز تو می جوید کام
در تمنای تن و آغوشی است/تا نهد پای هوس بر سر نام
عشق توفانی بگذشته او/در دلش ناله کنان می میرد
چون غریقی است که با دست نیاز/دامن عشق ترا می گیرد!
دست پیش آر و در آغوشش گیر/این لبش، این لب گرمش ای مرد؟!
این سر و سینه سوزنده او/این تنش، این تن نرمش، ای مرد!!
فروغ فرخزاد
برچسب:
نویسنده: مهدی کریمی