خرید بک لینک

در امید عبثی دل بستن/تو بگو تا به کی آخر؟ تا چند؟!

 

 از تنم جامه برون آر و بنوش/شهد سوزنده لب هایم را

تا به کی در عطشی دردآلود؟/به سر آرم همه شب هایم را

 

خوب دانم که مرا برده ز یاد/من هم از دل بکنم بنیادش

باده ای... ای که ز من بی خبری/باده ای. ..تا ببرم از یادش!

 

شاید از روزنه چشمی شوخ/برق عشقی به دلش تافته است!

من اگر تازه و زیبا بودم/او زمن تازه تری یافته است!

 

شاید از کام زنی نوشیده است؟/گرمی و عطر نفس های مرا

دل به او داده و برده است ز یاد/عشق عصیانی و زیبای مرا!

 

 گر تو دانی و جز اینست، بگو؟/پس چه شد نامه، چه شد پیغامش؟!

خوب دانم که مرا برده ز یاد!/زآنکه شیرین شده از من کامش!

  

منشین غافل و سنگین و خموش/زنی امشب ز تو می جوید کام

در تمنای تن و آغوشی است/تا نهد پای هوس بر سر نام

  

عشق توفانی بگذشته او/در دلش ناله کنان می میرد

چون غریقی است که با دست نیاز/دامن عشق ترا می گیرد!

 

 دست پیش آر و در آغوشش گیر/این لبش، این لب گرمش ای مرد؟!

این سر و سینه سوزنده او/این تنش، این تن نرمش، ای مرد!!

فروغ فرخزاد

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 15:59

صفحه بندی