خرید بک لینک


دخترک مدام در عالم رویا به سر می برد.عاشق رویا بافی  هایش بود و ازآن  لذت می برد.او از اینکه دائم در عالم خیال سیر کنه  هیچ وقت خسته نمی شد.

روستای دخترک گرچه کوچک بود ولی مثل هر جای دیگه  از  چند کوچه و محله  تشکیل می شد.  اما او به دلیل ترس یا هرچیز دیگه   غیر از  راه مدرسه و  خونه ی خاله و دایی جای دیگری نمی رفت.

در  روستای دخترک  کوچه  ای بود  که انتهایش  به  بیشه ای پر درخت و رودخونه ای زیبا ختم می شد.یه رود خونه  کم عمق با آبی بسیار زلال و شفاف که تخته سنگ کوچکی هم وسطش قرار داشت!!

آب  دررودخیلی آهسته جریان داشت.کف آن  پوشیده بود از سنگریزه های گرد و صاف!کنار رودخونه پر بود از درختهایی که شاخه هاشون تا نزدیک آب پایین اومده بود.

بیدمجنونی  هم لا به لای درختها بودکه  انگار یه دختر سر شو  کاملا پایین آورده و موهای بلند و کمندشو سپرده بود به جریان آب.

 چند  اردک خیلی قشنگ هم  توی برکه ای کنار رود شنا می کردند و با نوک های زردشون پرهاشونو

مرتب پوش می دادند.

 دخترک گرچه هرگز به چنان مکانی قدم  نگذاشته بود.ولی توی ذهن سیال و خیال پردازش بارها به آنجا می رفت 

و   روی اون تخته سنگ وسط رود خونه  می نشست و  دستهاشو توی آب سرد و زلال  فرو می برد  و حسابی کیف می کرد.

در  تصورات ذهن کوچکش همیشه یک سیب سرخ درشتی از بالا دست رود  قل می خوردو  میومد  و میومد و میومد می رسید به  تخته سنگ ، دخترک  هم  فوری اونو از آب می گرفت و دندوناشو فرو می کرد توی گوشت سیب ، در همین موقع آب شیرین و خوش طعمی  پاشیده میشد رو لب و چونه ی دخترک.برای او هیچ چیزی در دنیا به اندازه این رویاها شیرین نبودند.....

....تا این که  یک روز  داستان آن بیشه و رود و اردک ها را برای  صمیمی ترین دوست و همکلاسی اش تعریف کرد و بنابه اصرار او  به قصد دیدن یکی از دوستان مشترکشون وارد اون کوچه رویایی شدند.

اون روز دخترک دل توی دلش نبود.دیدن رودخونه ی زلال و درختان و  اردکها!خودش را هم بشدت مشتاق رفتن به اون مکان سحر آمیز کرده بود.انگار کم کم  رویاهایش  داشتند به حقیقت می پیوستند.

هردو دوست، شاد و شنگول  لحظه به لحظه  برای دیدن آن بهشت موعود به بیشه و رود  خونه نزدیک می شدند.

دخترک انقدر توی ذهنش کنار اون رودخونه رفته  و لذت برده بود که فکر میکرد اگر در واقعیت به چنان  جایی می رفت آن قدر برایش لذت بخش  بود.

در همین افکار سیر می کرد  که رسیدند به انتهای کوچه . از این جا به بعد می بایست راهشان را کج کرده و می پیچیدند به سمت راست . یعنی دقیقا  همان جایی که بیشه و  رودخونه قرار داشت!

ولی وقتی به مقصد رسیدند هردو   بهت زده به اطراف و بعد به همیدیگه  نگاه کردند!!

هیچ اثری از اون همه زیبایی  های از قبل توصیف شده وجود نداشت.

 کوچه ی  بود کاملامعمولی!با چندتا خونه روستایی! فقط همین!!

چقدر بد و ناراحت کننده بود .فوری از حرف هایی که برای دوستش زده بود خجالت کشید!.....

........

......من واقعا اون لحظه فقط و فقط از این موضوع ناراحت شدم که چرا تمام رویاهایم ناگهان نقش بر آب و  تبدیل به سراب شده بودند؟

پس آن اردکهای زیبای توی برکه کجا هستند؟!

من سیب سرخ آب آورده میخوام. همون سیب ترد و شیرینی که وقتی اولین گاز رو  به تنش می زدم ، آب شیرینش از لب و لوچه ام سراریز می شد!

من اون خنکای آب رود را می خواهم!!!

پس چه شد آن بید مجنونی که نسیم نوازشگر اونو  به رقص در می آورد و گیسوهای انبوهش  در آب   منو به 

وجد ؟!

چرا هیچکدومشون الان اینجا نیستند؟!

آیا اون همه اونچه دیده بودم  تنها سراب  و خیالی بودند و بس؟!

ای کاش هیچوقت پامو  اینجا نذاشته بودم !!

ای کاش اون کوچه رو با تمام قشنگیاش واسه خودم نگه میداشتم و رویاهامو خراب نمی کردم!

ولی افسوس و صد افسوس.....

هنوزهم بعد از گذشت سالها گاهی خیالپردازی می کنم .هنوز هم در تنهایی خودم  به کنار اون رود خونه ی زیبا می روم!

هنوزهم اگر کنار نهر آبی بروم  منتظرم که سیبی قل بخورد و  از بالادست رود بیادومن  اونو از آب  بگیرم .هنوز هم  به یاد اون سالها غرق در افکار کودکی ام می شوم.

هنوزهم درخت بید برایم زیبا و با شکوهه!

هنوزهم نوک زرد اردکها برایم یک نوع حس خوب به همراه داره!

الان که فکر می کنم می بینم تو رویاهای اون سالها اصلا تصور نکرده بودم که آن  رود از کجا می آمدو یا  به کجا ختم می شد ؟!به دریا؟ کدام دریا؟! دریای شما؟ یا دریای جنوب؟!....



نوشته :پاییز

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: يکشنبه 21 آذر 1395 ساعت: 12:04

صفحه بندی