خرید بک لینک

 

خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد

خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد

گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات

گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد

ماه درویش نواز از پس قرنی بازم

مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد

دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد

تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد

وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر

پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد

ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم

چه بسا درد که نزدیک به درمان آمد

یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد

خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

شهریارا دل عشاق به یک سلسله اند

عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد

 ----------------

 

ماندم به چمن، شب شد و مهتاب برآمد

سیمای شب ،آغشته به سیماب برآمد

آویخت چراغ فلک از طارم نیلی

قندیل مه آویزه محراب برآمد

دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم

یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد

چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد

تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد

ماهم به نظر، در دل ابر متلاطم

چون زورقی افتاده به گرداب برآمد

از راز فسونکاری شب پرده برافتاد

هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

دیدم به لب جوی، جهان گذران را

آفاق همه ،نقش رخ آب برآمد

در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود

جانم به لب از صحبت احباب برآمد

----------------

زمستان، پوستین افزود بر تن ،کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند، ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما، ندانم از که می پرسد؟!

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را!

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم ،باران هم که آید، سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت ،کی به بالین فقیر آید؟!

که کس در بند درمان نیست، درد بی دوایان را!

به تلخی جان سپردن، در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد، این بی صفایان را!

به هر کس مشکلی بردیم ، ازما مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب؟ دست آن مشکل گشایان را؟!

نقاب آشنا بستند، کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد، بیگانه دیدیم آشنایان را!

به هر فرمان آتش ،عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد، کاخ این فرمانروایان را!

به کام محتکر، روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد، شکم این اژدهایان را!

به عزت چون نبخشیدی، به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد ،هم از آغاز پایان را؟!

حریفی با تمسخر گفت، زاری، شهریارا بس!

که می گیرند در شهر و دیار ما گدایان را!

 

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 17:08

صفحه بندی